آنقدر در این اتاق ساکت و خلوت خیال تو
پرسه زده ام که
آسمان اینجا دلش گرفته
و در هوای دلتنگی تو
یکریز باران خاطرت را میبارد برایم...
بگو کجای فاصله ها مانده ایی
که من در انتظار حضورت
اینگونه صبور مانده ام؟
که بیایی ، بنشینی و بعد
این تلنبار خیس تنهایی را
از شانه های خسته ام بتکانی...
قصه ام تکراریست مبدانم
- دوباره دوری تو -
- باز بیتابی من -
اما این دقایق " طعم " تازه ایی دارند
اینبار روزگارم را خیلی " تلخ " کرده اند.
تو ای تنها شاهراه این دل تنگم
از هر راهی که میگریزم
از خودم
- آخر -
دوباره به تو میرسم
این حصاری که کشیده اند
از من تا تو
در این خیابانهای ورودم ممنوع
- ورود من - را میگویم
قلبم برایت کم طاقت شده
ضربانهایش کسل
- بیا -
تا باور این حقایق
برایمان
یک زندگی باقیست
- بیا -
دلم برایت تنگ است
میان سقوط این برگ های خزان زده
پاییزی تر از آنم که بیفتم
که زیر پای عابران بی احساس بمیرم
من زردم
معلقم
پیش سخت ترین واژه های ابری ماتم زده
صبورانه...
شاعری بیش نمانده ام !!!
تکیه بر باد داده ام
با شانه هایی لرزان
این احساس گیج و مبهم و سردرگم
این ترانه ی گوشخراش زمان
میروم تا
سر به شانه ی ماه نهم
شاید او بداند
تمام شب هایم
نه
تمام لحظه های تاریکم
از چه احساسی سرشارند...
همه چیز
برای همیشه
دست نخورده می ماند
کوله بار خاطراتمان
شمعدانی های عاشق
هوای بهشتی اتاقمان
حتی این استکان های چای که گرم نوشیدیم
و این کاغذپاره های شاعرانه هایم
برای تو
و دوست داشتنت
که سالهاست معمای بزرگیست
بی پاسخ
میان من و این ضربانهای عاشق دلم...
حسی مبهم تلنگرم میزند
دوباره جاری خواهی شد
باید که سرشار شوم
از شعرهایم
و این حس تکرار شونده ی بی شباهت
باید نترسم
و بعد از ماه ها...
آری جاری خواهم شد
به زودی...
باز در اندیشه ی من
یاد هزاران خاطره
خاطرات نیامده تاب می خورند
پلک میزنم
بیدارم
بیدار ِ بیدار
خوشحالم
خوشحال ِ خوشحال
بهار٬ امسال در من شکوفا شده است
بهشت در ضربانم
تو از بهشت می رویی
شعر از من
قدم خواهی نهاد
به زودی در آغوشم
در دنیا
بی صبرانه
روزها را صبر میکنم
شب ها را به سر
در انتظارم
نازنینم به لطف توست که من
مادر شده ام ٬ مادر
هر کجا باشم
فرقی نمیکند
زندگی آوایی غمگین است
و همین
برای سرودن کافیست
وقتی
دیگر هیچ بهانه یی نیست...
===
وقتی بهانه هایت پایان یافته
تا یکریز به خود
و نفس هایت
وعده آینده دهی
و آن روز
هرگز نمی رسد
تا روزی که...
ای خورشید
ای وارث سرزمین آفتابی و کهن
من تازه ام
بارانی ام
این همه طعنه مزن
به شهر بی عبور من ...

دستم لمس شده است
جانم به تنگ آمده و
این بخت پابرهنه ی ولگرد
در جای جای دیواره های وجودم
له شدنم را تماشا میکند
بی نفس
هر نفس
آه میکشم
این آه ها را تو طلب داری ؟
یا چه ؟زندگی....؟
من حیران را به جنون رهسپار خواهی کرد
قطره قطره جنایت هایت
تمام جاده های قلبم را سوراخ کرده
بس که سنگینی
سنگی و سیمانی و داغ
چون سرب سوزنده
ای روزگار زرد
کاش بروی ...............................
از شهر بی گناه دل من
دوست ندارمت!!!